دنیای آر زوها
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
Hazrat zarifi
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸۸
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اسفند ۸٤
لینک دوستان
تلاوت اشک
ايران امروز
سپيده ها
پدر شعر وحشت ايران
در آرزوی تو
جنبش چپ
نقد شعر
جوانان(دوکتور رحمانی)
سعيد سلطان پور(شعر)
بر خی از واژه های سیاسی
تلویزیونهای ایران
تقويم سال
نوشته های آموزنده
لينک های از شاعران ایران
پیک نیت
فال قر آن
ژور نالست کيوان عزيز
کتاب
حزب تودهء ايران
هوشنگ معين زاده
کمال کابلی
نقد شعر
کا ظمی
را دیو صدای آزادی
برای در يافت ضرورتها
مر کز سر گرمی
زن ستيزی
افشا
همسفر
سرو ده های طاهری عزیز
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
بهاران شما شاد

با زلف خدا فسانه ای خواهم ساخت
دل را به دو تای زلف او خواهم بافت
بر هر گره اش هزار و یک شرح غزل
بر دوش دلم دوباره خواهم انداخت
این یک ، رود و یکی دگر، می آید
با خنده و گریه گل به سر می آید
کس نیست که درد راه ما چاره کند
از خاک زمین ، بوی خطر ، می آید
فرق است میان خاک و افلاک خدا
افلاک ز عشق و خاکش از جنس فنا
ما در قفس فنا ، چو محبوس شدیم
از دولت عشق ، جمله گشتیم رها
یا عشق ، مرا به طرف یاران برسان
چون ابر، به پای باد و باران برسان
راه "صنما" مکن ، به هر خاک روا
ای عشق مرا ، به "آن" بهاران برسان
*************************
سرود ها از بانوی رسالتمند ایران حقی شاعر ، ادیب، دکلماتور مدرس و نویسنده
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/٢٢ - Hazrat zarifiکــــــــــــــو چــــــــــــــــــه
کوچه
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- « از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:« حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...»
باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
«سروده فریدون مشیری»
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۸/٢٩ - Hazrat zarifiدوستت دارم
مر گ آ تشی را سرود
سرو ده های از وی
اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
انديشناک سينهء مفلوک دشتهاست
اندوهناک قلعهء خورشيد سوخته است
با سر غرورش، اما دل با دريغ، ريش
عطر قصيل تازه نميگيردش به خويش
اسب سفيد وحشي، سيلاب دره ها
بسيار از فراز كه غلتيده با نشيب
رم داده پرشكوه گوزنان
بسيار با نشيب كه بگسسته از فراز
تارانده پرغرور پلنگان
اسب سفيد وحشي، با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد، بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قله بر كفل او غروب كرد
مهتاب، بارها به سراشيب جلگه ها
بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
كهسار، بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد ز هلهلهء سم او ز خواب
اسپ سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم ميزند به خاك
گنجشكهاي گرسنه از پيش پاي او
پرواز ميكنند
ياد عنانگسيختگيهاش
در قلعه هاي سوخته ره باز ميكنند
اسب سفيد سركش
بر صاحب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشدهء اوست
ميپرسدش ز ولولهء صحنه هاي گرم
ميسوزدش به طعنهء خورشيدهاي شرم
با صاحب شكستهدل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان، شمشير مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است:
"اسب سفيد وحشي! مشكن مرا چنين!
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشهء خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنهء من
اسب سفيد وحشي!
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها
اسب سفيد وحشي!
من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم؟
من با كدام مرد درآيم ميان گرد؟
من بر كدام تيغ، سپر سايبان كنم؟
من در كدام ميدان جولان دهم ترا؟
اسب سفيد وحشي!
شمشير مرده است...
خالي شدست سنگر زينهاي آهنين.
هر دوست كو فشارد دست مرا ز مهر،
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي!
در قلعه ها شكفته: گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته: گل سكه هاي سيم
فولاد قلبها زده زنگار
پيچيده دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي!
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي؟
آنجا غبار نيست، گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست، زني خفته در سرشک
آنجا حصار نيست، غمي بسته راه خواب
اسب سفيد وحشي!
آن تيغهاي ميوهء شان قلبهاي گرم،
ديگر نرست خواهد، از آستين من
آن دختران پيكرشان، ماده آهوان
ديگر نديد خواهي، بر ترک زين من
اسب سفيد وحشي!
خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
شيهه بكش، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشي!
بگذار در طويلهء پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوسها بياكنم
نيرو نمانده تا كه فروريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم
اسب سفيد وحشي!
خوش باش با قصيل تر خويش"
اسب سفيد وحشي امّا، گسسته يال
انديشناک قلعهء مهتاب سوخته است
گنجشكهاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز كرده اند
ياد عنانگسيختگيهاش
در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
==================
اي غزل آتشي از حنجرهء ناشناس است :
براي مرگ جوانم، براي ماندن پير
بگو چگونه کنم اين شگفت را تفسير؟
زمين به دام گل و سبزه گيردم که بمان
زمانه ام به گلو نيشتر زند که بمير
مرا کمان اجل بسکه تير باران کرد
ز مو به موي تنم ميدمد جوانهء تير
هزار تير، يکي کارگر نشد از مرگ
مگر که همت يار از کمر کشد شمشير
زمينگرفتهء اين کوييم و غريبهء دوست
گرسنه مانده درگاه عشق و از جان سير
به کودکي شدم از عمر نااميد و چه زود
خيال عشق به پيرانه سر رسيد و چه دير
در انتظار کدامين سوار موعودم؟
کمر به خدمت هر گردباد بسته دلير
چه مايه شوق، شگفتا در اين سپنجي جاي
مرا به پاي سفر گشته اينچنين زنجير؟
قفس به وسعت دنيا اگر بود قفس است
چنانکه مرغ گرفتار اگر هماي، اسير
که خواهد آمد؟ کي ميرسد؟ چه خواهد گفت؟
که کس نگفته و نشينده اي به دي و پرير
افق تهيست، مياويز چشم خسته در او
سراب تافته را برکهء زلال مگير
براي مرگ جوانم، براي ماندن پير
بگو چگونه کنم اين شگفت را تفسير؟
====================
دلم نميتپد از شوق آشيانه زدن
غريب وار، خوشا پر به هر کرانه زدن
به آبياري باغ دگر بکوش، اي ابر!
که نخل مرده ندارد سرجوانه زدن
هزار تير، يکي کارگر نشد از مرگ
شکسته باد کمانش از اين نشانه زدن
کجا ز شيطنت کودکان امان يابد؟
پرنده را به سر کاج کوچه لانه زدن
هنوز کودک عشقم، ملامتم چه کني؟
ز شب به کوچهء او بانگ عاشقانه زدن
سر فريب منش نيست، ليک خواهد کشت
مرا به غمزهء لبخند ناشيانه زدن
====================
اي روشناي بيشهء تاريک خواب
يک شب مرا صدا کن در باغهاي باد
يک شب مرا صدا کن از آب
اي خوابناک بيشهء تاريک خواب
اي روح آبسالي!
يک شب مرا صدا کن از بيشه هاي باد
يک شب مرا صدا کن از قعر باغ خواب
======================
يك روز
در دشت صبحگاهي پندارت
از جاده يي كه در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد كهن
با اسب بور خسته مي آيم من
در بامدادهاي بخار آلود
در عصرهاي خلوت باراني
پا تا به سر دو چشم درشت و سياه
تو گوش با طنين سم مركب مني
من چون عاشقان عهد كهن
با اسب پاي پنجره ميمانم
بر پنجه هاي نرم تو لب مينهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپيدن قلب نجيب تو
از جاده هاي در دل مه پنهان
ميرانم
يك شب
خشمي سيه ز حوصله ها ميبرد شكيب
خشم برادرانت شايد
و آنگاه در سكوت مه آلود گرد شهر
برقي و ناله يي
يك بامداد سرد و بخار آلود
آن دم كه پشت پنجره با چشم پر سرشك
دشت بزرگ خالي را ميپايي
با زين و برگ كج شده اسپ نجيب من
با شيهه يي كه ناله
همه شعر هاي بدون نام شاعر، ده اي نوشته از منوچهر آتشي استن
ء من در طنين اوستتا آشيان چشم تو مي آيد
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته يال و دم
گردن به ميل پنجره ميسايد. پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/٢٠ - Hazrat zarifi
پيرا مون ادبيات
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/٢٠ - Hazrat zarifiا سد آسما یی
التزام در هنر و ادبیات
1
« ا گر ا د بیا ت همه چیرنباشد ارزش یک ساعت زحمت را هم ندارد مقصود من ازالتزام همین است.»
سارتر
ویر جینیاولف که خوا هان تلاقی شعر و نثر بود ادبیات را مرهون روشنفکران می دانست وسارتراز پرادوکس بین حقیقت و پرولتاریا یادآوری نموده است.
راستی مسأله تعهد و التزام درهنر و ادبیات چی گونه است... ازیک طرف تمام هنرها می خواهند به سطح موسیقی عروج نمایند واز طرف دیگر آیا می توان شعر ،رقص و موسیقی را نیز متعهد نمود.
آیا می توان سنگینی تعهد را بر موسیقی جاز - رقص ها ی بدوی - که در اول نشانه سمبول وعکس ا لعمل بود اکنون به معنای گذشته اش وجود ندارد و همچنین رقص - کتک- که نوعی گفتار توسط حرکات است، بار کرد؟
ارسطوشعر را کلام مخیل می دانست ولی بعداً وزن و ریتم نیز بر آن اضافه شد.
نور و رنگ برای نقاش - وزن کلمات برای شاعر و ریتم حرکات در رقص مهم اند؛ ولی نکته اصلی این است که آیا همه هنرها پیام دارند؛ یا راستی موسيقی زبان بین المللی ا ست و بالاخره شعر بدون زیبایی هدف دیگری نیز دارد؟
من نمی خواهم- نزدیک است بگویم نمی توانم- شعر را تعریف نمایم . از ديد سقراط، حتّا شاعران خود نیز معنی کلام خود شان را نمی فهمند. اگر ارسطو شعر را تقلید و تمثیل می داند، افلاطون هنر و از آن جمله شعر را تقلید- مثل- و تمثیل تمیثل می داند.
نزد ارسطو به هر اندازه زیبایی تبارز می کند ماده عقب زده می شود و یا خود را پنهان میکند که درنتیجه به - صورت صورت- که همانا زیبایی محض ا ست میرسد ولی مولانای بلخی- به صورت بی صورت -اشاره می کند .
اگر تفاوت داستان وشعررا تخیل و وزن بدانیم در این صورت رمان و داستان را که حوادث تخیلی اند و نمایشنامه هايی را که به شعر نوشته شده اند در کدام دسته، ردیف و موضوع قرار میگرند.
من به خود حق نمیدهم که درباره تعهد والتزام هنر وادبیات کلمهء « بايد» رابه کارببرم؛ ولی بر این اصل اشاره می کنم آن زمانی که در هنر، سیاست آغاز گردد هنر ختم می شود و باید تکرار نمود که طرفداران تعهد خودشان نیر چندان متعهد نیستند.
ویکتور هوگو می گفت : هنر اگر به جای زیبایی راجع به چیز دیگری فکر کند به نظر ما هنر نیست. به نظر بودلر، شعربدون خود، هدف دیگری ندارد. پوشکین، استدلال می کرد که برای الهام و برای سخن شیرین وبیان دل انگیزاست که شاعر به دنیا آمده است. کارل لایل، شعر را فکر موزیکال می داند و از نظر ادگار الن پو، شعر ، با وظیفه و حقیقت سرو کار ندارد.
به نظر من شعر از تعریف می گریزد و به تشریح تن نمی دهد و مانند نقاشی، رقص و موسیقی به تحت الشعور و ناخود آگاه ارتباط دارد ومرا به یاد این نظر هایدگر، می اندارد که
عقل ومنطق را ضد تفکر و در نتیجه تخیل می داند.
2
« نابغه کسی است که به ما هم نبوغ دهد»
پل والری-پروست-درجستجوزمان گمشده
در«هزارویکشب» ، هنراست که زنده گی رانجات می دهد.آيا به راستی، هنر وظیفه - رسالت، مفد یت- دارد ؟ یا یکی از نیاز ها ی انسان را تسکین میدهد.
من در حالی که با عدم شناخت با هراس و دلهره واضطراب در مسأله رسالت هنر ، تعهد ادبیات والتزام شعر پی می برم ، می دانم که شعر، تیاتر وحتی موسیقی سال ها ی اخیر قرن گذ شته بیش ازهر وقت دیگررنگ تعهد والتزام گرفته اند.
دو برداشت پرادوکسال مخالف وحتی متناقض از مسأله تعهد والتزام در شعر را مثال می آوریم :- رضابراهنی، در تمام نوشته های سابق خود استدلال نموده است که شعر در شرق ازگونه سیاسی آن می تواند رواج یابد با دلیل این که اولاً در شرق کم سواد موجود است و ثانیا در آن جا استبداد و زنجیر و زندان است وثالثاً شاعر باید بداند بر چه سر زمینی ایستاده است ودر چه زمانی حرف میزند.
- برعکس سارتر، استدلال می کند که شاعر اسطورهء انسان را می سازد، در حالی که نثر نویس چهره آن را می کشد؛ وسخن گفتن عمل کردن است ؛هر چیزی که نام برده می شود دیگر عیناً همان چیز نیست و پاکی و ساده گی خود را از دست می دهد .خاموش شدن سر پیچی از سخن گفتن است .
از نظر براهنی ، شاعر -مثلا- با بکار بردن کلمهء عشق، مفاهیم قدیم و جدید را جمع می کند. وی به نظر رابرت فراست ، اشاره نموده که به نظرش شعر نوعی اجرا توسط کلمات است.
و اما، نزد سارتر کسی که سخن می گوید در آن سوی کلما ت ، نزدیک مصداق کلمات است وشاعر در این سوی کلمات...در نظر شاعر کلمات اشیای طبیعی اند که چون گیاه و درخت، روی زمین می رویند و می بالند.
ولی اکنون رابطه شعر و نثر چی گونه است؟به ایده یال بود لر، در نثر نیز با ید شاعر بود. از این جهت دیده می شود که اساسا ت توصیفی به شاعر اندرز می دهند که چی گونه شعر بگوید . در حالی که برداشت تشریحی به تو ضیح شعر می پردازد.
3
پر کاهم درمصاف تند با د
خود ندانم درکجا خواهیم فتاد
مولانا
اگر مسأله جنگ ، استبداد و زنجیر، هنر را سیاسی می کند، اروپا شاهد دوجنگ جهانی و سارتر یکی از اسیران جنک بوده که در کتا ب «ادبیات چیست» خود از عدم التزام شعر و موسیقی سخن می زند.
با وجود رقص هايی که به منظور زرع گندم انجام می گردند، هیچ کس آن را کارمشخص نمی داند؛ یعنی به کمک رقص گندم را آب نمی دهد و یا موسیقی را برای ساختن خانه نمی نوازد.
به نظرم ، هنر ، برعکس ساینس، به حقیقت وغیر حقیقت سروکار ندارد؛ ولی، در ترسیم تمثیل و تصویر زیبایی راممکن می سازد .هنرمند کسی است که تمایلات نهفته، واپس زده شده و سانسور شده را که ناخودآگاه و در تحت الشعور ، رسوب نموده اند ، بیدار و آزاد سازد.
هومر ، سوفکل ، و اوروپید، آثاری را به جا گذاشتند که تا هنوز زنده اند. عطار، سنایی ، حافظ و مولانا ، که نه تنها در عصر آنان ، بل ، انسان امروز نيز آثار آنان را به گوش قلب خود می شنود ، و دانته، گویته، ویکتورهوگو وشکسپیر ، نیز آثار جاودانی به جای گذاشتند که ما - نمی خواهیم و نزدیک است بگویم نمی توانيم- سنگینی التزام وتعهد را بر آن ها تحمل کنيم.
من این را تائید می کنم که انعکاس هر تردید، سکوت، پرخاش، موافقت، اضطراب، دلهره، عشق وهراس هنرمند، اثر ماندگار به جا می گذارد. نمی توان هنر-مثلاً- نقاشی و شاعری را برابر با عکاسی دانست؛ چه اگرعکاسی واقیعت وعینیت را تصویر می کند، نقا ش وشاعر رویت تخیل انسان را ممکن میسازند.
نقا ش می تواند سمبول ها و تصویر های تخیل برانگیز شاعر را، نقاشی کند و اگر فقط به نقاشی محض واقعيت بپردازد هنرش سقوط می کند و نقاش بدون تخیل سند محو وسقوط خود را روی کاغذ و پرده می آورد. رويیدن گل میان آتش، تخیل نقاش است و در واقیعت چنین چیزی وجود ندارد.
و اما، بحث روی مسألهء هنر برای هنر و هنر برای زنده گی و ذوق یا لذ ت ، ازنظر عده يی ازمود رفته است ؛ ولی، این پرادکس ذهنی برای به اصطلاح منقد ین و یا به گونهء غیر عملی نزد اهل ذوق وهنر ، هنوز هم باقی است.
سارتر، برای ارایه نظریهء تعهد و رسالت هنر در «ادبیات چیست»، استدلا ل نموده که شعر را از ادبیات جدا کرده وادبیات را دارای تعهد و رسالت دانسته است - در حالی که
شعر را مانند موسیقی دانسته و آن را از بار تعهد رها نموده است.
من ، برعکس تحلیل سارتر، یک لحظه با کار لایل، موافق می شوم که هر شعر را دارای مفکوره می داند و فراموش نه می نمایم که به نظر منسوب به بید ل، شعر خوب معنی ندارد.
تأمل در باره اين که ادبیات متعهد - آن چی سارتر از آن طرفداری می کند- بیان کنندهء جبر است یا آزادی ؛ و دقت به این امر که چرا افلا طون در جمهوریت اید یا لی خودش شاعران را اجازه نمی دهد- زيرا وی بر اين باور بود که شاعران به اصطلاح از احساسات مردم سو استفاده می کنند- مرا از جهان مثل دور می کند.
به نظرم تعهد و رسالت در هنر، امر بیرونی است و زیبايی ، نگاه درونی به آن. تعریف از هنر جنبه توصیفی دارد وارمان گرايی است که می خواهد به زعم خود هنرمند را رهنمايی وهدایت نماید؛ ولی، توضیح تشریحی هنر، می خواهد ذات هنر رابیان کند. ولی، برداشت و بیان به اصطلاح کامل از هنر درجهان واقعی وجود ندارد و در جهان ایدیالی شاید وجود داشته باشد.
4
ا فعی دیدم ا ند ر ا ن مسکن
یک سروهفت رو و چهاردهن
سنایئ غزنوی
یکی از نقاط جالب و قابل توجهی که هرکس می تواند راجع به آن تأمل نماید، امکان مقایسه هنرها است. راست است که قلمرو هنر در امکانات منطقی وعقلی نمی کنجد وبا در نظر داشت این جملات انتزاعی و تکراری که گفته اند: همه هنر ها می خواهند به سطح موسیقی عروج نماید؛ یا وقتی که کلمات ختم شود موسیقی آغاز می شود؛ یا زمانی که سیاست اغاز گردد هنر ختم میشود؛ می توان ازنگاه کاملاً جدید به آن پرداخت.
از یک نگاه، اپرا، هنر سخن گفتن توسط حرکات است و حرکات آمیخته با موسیقی که در آن همنوايی سمفونیک همسرایان موجود است؛ اما چی گونه می توان آن چی اندروهم نياید -که مولانا از آن سخن می گوید- را تصور نمود- یعنی آن نارسايی ما را که شمس تبریز ، توسط حالت روحی «گنگ خوابدیده»، بیان نموده ومصلحت را در این دیده که سخن به اهل سخن گفته شود. ولی به راستی ما می توانیم همان احساس شنوايی صدا که بتهوون، واگنر و موزارت، داشت ، داشته باشیم؛ و رنگ ها را آن گونه که وانگوک، رافا یلو ، پیکاسو ، سلوادور دالی و هزاران نقاش ديگر ، احساس نموده اند ، برای لحظه يی تصور نمود و رنگ های سرد وگرم وخنثی را با هم در آمیزیم. وموسیقی ، رقص ونغمه را با هم یکجا کنیم و رقص برگ ها و رقص باد را نزد خود مجسم نماییم و وجوه هممانند را در غزل، قصیده ، مثنوی ومستزاد را درشعر و ادبیات شرق وغرب بیابیم.
خلا صه آیا گرافیک ومعماری و خط نویسی را نیز می توان هنر خواند.
نقاشی تابلوی لاغر اندام و روی پرده آوردن انسان یک چشم، به ترتیب می توانند نشان دهندهء یک بعدی شدن انسان باشد؛ ولی، می تواند نزد نقاش و بیننده معنا های گونا گون داشته باشند. نقاشی با دود یا رنگ زرنگاری تا حدی با انتخاب هنرمند رابطه دارد.به نظرم ، هنر، بیانگر آزادی انسان است، نه جبر هنرمند که خود را تا حدی اسیر رول از قبل تعین شده بداند- بی خبر ازاین که در هنر خود آزاد است وچشم پوشی از آزادی است اگر خود را در گرو مقام پول بپندارد.
منقد و نویسنده آزاد اند چنان که دل شان می خواهد بنویسند؛ واما، هنرمند نیز آزاد است راهی را که انتخاب نموده ادامه دهد واین به اصطلاح اندرزهای مزاحم را در نظر نگیرد- چه از یک نقطه نظر، بدترین اثر آن خواهد بود که به خاطر آفرین و شاباش گفتن دیگران به وجود آید. هیچ گونه الزامی وجود ندارد که هنر وسیله يی برای اهداف سیاسی، رقابت های تجارتی و تبلیغات گروهی گردد - چه هنر غذای شکم نه، بل نشان دهندهء اصظراب انسانی است و درحین حال برای دریافت و تعادل روانی وموازنه هیجانی خواهد بود.
دراین نوشته اگربه زحمتش بیرزد و اگر توانسته باشد سؤالا ت پراگنده را طرح نموده باشد به ضیاع وقت می ارزد؛ ولی، خواننده مکلفیت ندارد حتماً آن را بخواند وکمال مطلوب این است که- اقلاً - تأثیرخلاقیت گریزانه نداشته باشد- چه همه مانند شاه لیر شکسپیر ، ضرورت و علاقه این را داریم تا بدانیم که من کیستم و اين یکی از مشکلترین سوالات است.
مــــــخـــتـــــــصر شــــــرحـــــی از ز ندگـــــــيـــــــــم
(بگو به خضر که از عمر جا ودانه ترا)
(چه حاصل است بجز مرگ دوستان دیدن)
داستان زندگی از بوستان عمر من
قصهء عشق است یاران محضر افسانه نیست
دست گلچین خار را بگذاشت گل را چید ورفت
خار خشکم آ بسوزانم به باغم خانه نیست
(کوه با سنگ آغاز میگردد وانسان بادرد) بیان وکتور هگو شاعر شیوابیان چه بجاست که مصداقیست برزندگیم .
زال زمان در شهر هرات باستان کشور خراسان زمین سر زمینکه افغانستان نامش کرده اند
سال 1950 عیسوی مطلبق 1330 هجری شمسی نالهء داشت جانکاه این ناله من بودم فریادی شدم که تا قطب شمال جهان به گوش ها رسیدم.
دست قهار طبیعت با ارهء بران دو درخت بارور باغ عمرم، پدر را را در نیمهء سال 1331 ومادر رابه سال 1367بی رحمانه از پای انداخت ودست تبردار خونینش با خشم در سرطان سال 1373قامت رسای فرزند جوانم رفیق جان راکه بیست وسومین بهار زنگیش را پشت سر گذاشته بود در شهر کابل به پهلوی صدها هموطن به خاک وخون کشید که این مرگ خونین نا بهنگام وفات سه فر زند دیگرم را بار دیگری بر دوش غم هایم وهمسرم را ماتمی. شد که بیش از 36 سال است باهم یکجا زندگی داریم همسرم مادریست داغ دیده که هر دو با دیدن 4 فرزند برومندجوان شامل دو دختر ودو پسر بزند گی امید واریم که اینک در پهنهء طبیعت نفس میکشیم
درست به خاطر ندارم در چه زمانی به نوشتن شعر آغازیده باوردارم گریه ها و قه قه های زمان کودکیم شعر های بوده اند که موسیقار صدایم بدان آمیخته واهل خانه با دیدن وشنیدن این آهنگ ها دل خوش بوده اند.
روی همین ملحوظ ثبت دفتری نشده وپراگنده هر طرف تاحا ل سر گردان پیش پایی می خورند.
زند گی پر بارم را مدیون مادرم هستم که با رنج وزحمت روز افزون بر من منت گذاشت و باهمت قهر ما نانه اش تا آخرین لحظهء حیات نامم را فریاد میزد که من در ادای حق مسلم آن خویشتن را بدهکاردا نسته
بیشتر یادش میکنم وزن را معبودی میدانم در وجود مادرم.
بعد از فراغت صنف 12 لیسهء جامی هرات6 سال را در رشته های کتابت وتدریس شاگردان در مکاتب لیسه و ابتدایی ولایت هرات و18 سال را در شهر کابل برتب افسری نظامی الی رتبهء جنرالی انجام وظیفه نموده ام. مدت ده سال است که دوراز میهن عزیزم افغانستان کشور درد ها ورنجها با فامیل در خاج از کشوردوسال را درشهر تاشکند کشور ازبکستان و8 سال را در شهر تامپرهء کشور فنلاند حیات بسر میبرم.
با عرض حرمت حضرت ظریفی
۸ـ۷ـ۲۰۰۷
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٤/۱٧ - Hazrat zarifiبه علا قمند ان سايت های آمو ززنده.
می شود مطابق خواست به این سایت های با ارزش سر زده واز مطالبآن بهره مند شوید:
www.cyoiran.com &
www.m-hekmat.com
www.rowzane.com &
www.hambastegi.org
www.azadizan.com &
www.wpiran.org
www.eurofarsi.com &
www.newchannel.tv
http://groups.yahoo.com/group/javanankomonist/
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٢/٢۱ - Hazrat zarifiلينک های برای دريافت سروده های ناب
http://www.manifest.ir/Page-1.ASPX
http://www.manifest.ir/Page-2.ASPX
http://www.manifest.ir/Page-3.ASPX
http://www.manifest.ir/Page-4.ASPX
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٢/۱ - Hazrat zarifiحـــر ف ر نــــد ا نـــــه
سرودهء تازه از نجیب برید
مکن بهانه بیا یک شبی به خانهء من
تو یی امید دل و صدق عاشقانهء من
رخ تو سیر ندیدم وعمر گشت تباه
که بی تو نور نباشد به آشیانهء من
تویی ضیافت عمرم خیال تنهایم
قرار دل شده ای عمر جا ودانهءمن
برای نغمهء هستی توبهترین شعری
سرود مهر من ای رمز عاشقانهء من
دو چشم من برهت منتظر که می آیی
خیال وخاطر مو جی به هر کرانهء من
نماز عشق مرا تا سلام همراهی
قیام وقعده وتسبیح شا عرانهء من
کتاب هدیهء دستت که خاطرات من است
ملا ئک است که هر جا رود به شانهء من
و آن زمان که دودستت بروی دستم بود
صدای عشق تو بودی به هر ترانء من
اگر هرات روی در سفر دلم با تست
وطن خوش است مگر زود آ فسانهء من
برید را به غمت خوش نشانده ای سالیست
به چار فصل یکی بوده آب ودانهء من
نجیب ( برید) کشور دنمارک
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱/٢۱ - Hazrat zarifiتنوع در شعر
در زمینهء تنوع شعری که شاعران وسرود گران را میلی است درباز سازی وخواننده را نیز رغبتیست با کیف بیشتر به خوانش گرفتن در زمینه با دگر گون شدن محیط از همهء جوانب شعر نیز در تنوع هست. بهتر است که به گفتار دوستی از جناب ( روان نویس) توجه مبذول بداریم
که به خا طر اهمت ویژهء شعر شرح مفصل وبمورد دارند:
(
ویژگی های یک شعر خوب از نگاه روان نویس
سخن گفتن از شعر و يافتن تعريف دقيقي براي آن کار دشواري است. مخصوصا در زبانی که به لحاظ تنوع شعری در نوع خود اول است .
در ديدگاه من شعر يعني نگاه ظريف و موشکافانه به تمامي عناصر ، و به کار بردن واژه هاي تاثير گذار ساده و بي تکلف ، در کمال ظرافت و دقت و هارموني خاص خود که بيانگر حالاتي باشد که از نگاه شاعرانه شاعر نشئت گرفته است.
در شعر آنچه مهم مي نمايد همان نگاه نهفته پشت شعر است ، وزن شعري وبه کاربردن کلمات هم قافيه در شعر زيباست اما تا آنجا که به شاعر مدد رساند تا در رساندن مفهوم ، موفق شود. اما هنگامي که اوزان و ترکيبهاي قافيه دار موجب دوري شاعر از رسالت شعري خود مي شود نبايد رسالت شعري را قرباني بازي با اوزان و قافيه ها کرد.
در شعر امروز استفاده از واژه هايي از قبيل مي ، ساغر ، لعل لب و... ديگر رونق و گيرايي سابق را ندارد . بلکه شاعر بايد با نگاهي واقع بينانه از تلفيق ها و ترکيبهاي نو استفاده نموده و توجه خواننده را به منطق و رسالت شعري سمت دهد نه آرايش واژه ها ،
زيرا بسيارند کساني که به واژه آرايي مي پردازند در حالي که شعرهاي پوچ و مهملي مي سرايند و از اين کار خود لذت برده و خود را شاعر مي پندارند.
شعر مي بايست نو و خلاقانه باشد و از تکرار بايد دوري جست. شاعران کلاسيک براي دوري معشوق و راههاي ديدار او آنقدر شعر گفته اند که ديگر نسل حاضر ، خواندن اشعار شاعران جديد را با اين مضامين کهنه نمي پسندند .
بايد به خواننده احترام گذاشت و نظر او را جلب نمود چون شاعري موفق است که مردمي باشد و براي مردم شعر بگويد . امروزه ديگر الهامات شعري معناي قديم خود را ندارند بلکه شاعران با دقت فراوان واژه ها را کنار هم مي چينند . و در حين سرودن شعر سليقه مخاطب را نيز در نظر داشته و با ترکيب فکر، منطق و يافته هاي بيرون دست به شعر گفتن مي زنند.
يکي از مشکلاتي که امروزه دامنگير برخي از شاعران جوان شده اين است که مي خواهند با استفاده از کلمات ايهام دار و ترکيبات پيچيده توجه خواننده را به خود جلب کنند اما به عقيده اينجانب شعري قوي به شمار مي آيد که خواننده با کمترين سوظن به موضوع پي ببرد و به حل هزار معما نپردازد.اغلب خواننده هاي امروزي ما آنقدر درگير مشکلات روزمره هستند که ديگر فرصت فکر کردن در مورد ترکيبات ايهام دار و پيچيده ما را ندارند . )
تا اینجا اظهار نظر دوست گرانمایه روان نویس بود که هنوز بحث بیشتر روی مو ضوع تنوع مورد بحث مااست.
دوکتور عبدالسمیع حامد در زمینهء تنوع شعر چنین ابراز نظر میکند که:
(۱. تنوع سبکی : شاعران در پله های نخستین آزمایش شاعرانه در مرحلهء « الهام پذیری » هستند. در این مرحله بیشترینه از شاعران مطرح اثرپذیری انفعالی دارند. گاه این اثرپذیری از چند شاعر است . این تنوع سبکی ویژهء همان زمینه های نخستین شاعری است. بعد هر قدر شاعران به بافت ویژهء زبانی خود نزدیکتر میشوند تنوع سبکی در کار شان کمرنگتر میشود و میرود به سوی بیرنگ شدن. اثر پذیری و الهام پذیری همیشه میماند اما در آغاز کار این اثرپذیری ها را در « رنگ » متن میبینیم و در دوران رسیدن به زبان ویژه در « پیرنگ » متن ( آماج من از پیرنگ آن پیرنگ داستانی نیست)
۲. اگر تنوع را پیوند دهیم به « آشنایی زدایی » ، مشخص هست که این گونه تنوع در شعر بسیار مهم است. متن ادبی همیشه باید ما را غافلگیر کند.
3. در آلمان یکی از دوستان ایرانی من میگفت در کار شاعران افغانستان تنوعی را میبیند که عیب است : یک شاعر هم شعر سپید مینویسد ...هم غزل و چکامه دارد وهم در عروض شکسته یا پیکرهء نیمایی قلم میزند... دیدگاه من این بود که این وابسته به توانایی شاعران هست ...شاعرانی که هم بر کش و قوس های عروض وقوف دارند و هم با شگرد های شعر منثور آشنا هستند طبیعی است که در هر دو زمینه کار میکنند... اما در نهایت شاید در یکی از این زمینه ها درخشش بیشتر یابند. اگر تصمیم را نیز در ادبیات جدی بگیریم شاید بهتر است شاعران از این گونه تنوع خود را دور و دورتر سازند اما نخست باید بستری را که در آن بهتر میتوانند جاری شد، تشخیص دهند. فروغ شعر موزون - منثور...اخوان نیمایی ...شاملوی شعر منثور...باختری نیمایی وغزل...
4. برخی از شاعران همیشه پیچ و تاب سبکی دارند و براین بنیاد در کار شان تنوع دیده میشود. این تنوع هم چندان جالب نیست. شعر من یکی از نمونه های این بیقراری است. 5. اگر باورمند به خودکفایی متن باشیم و از چشم انداز نقد جدید به متن نگاه کنیم...شاید تنوع مفهمومی دیگر بیابد ...دیگر قرار نیست پیوند متن با دیگر متن ها بسیاربرجسته باشد تا تنوع را دریابیم ( این پیوند فرآویزی است ) ...تمام رابطه های اصلی متن در بافت گسست ناپذیر حرف اول و آخر آن فشرده میشود.
تا اینجا نظر شا عر محترم حامد عزیز در مورد تنوع شعر مطرح گردید وعدهء شاعران یا نویسندگان در زمینه نظر اتی دارند که تبصره یا تنوع در سروده های عروضی را که سبک کلاسیک نیز در نوشتار مروج است محترم عبدالو هاب مجیر شاعر ونویسنده نیز چنین اظهار نظر میکنند:
شعر دیروز ما یا شعر کلاسیک، اجتماع را در نظر ندارد،یا میتوان گفت بیشتر به فرد انسان آن هم انسان متعا لی نظر دارد، اما میتوانیم برای اثبات هر ادعایی از میان آن ها، بیت هایی را بیرون کنیم، من در این اواخر به خاطر کار بالای ( مونوگراف ) ها، دیوان های منوچهری، صائب ( شش جلد) انوری، خاقانی، عطار، رودکی، عنصری و چندتای دیگر را خواندم، و بعضی هارا چندبار هم خواندم، دیوان کبیر و حافظ و سعدی را خو هر روزیک باز می کنم، اگر نماینده گان برحق شعر کلاسیک این ها باشند، به راستی، این ها کمتر به اجتماع انسانها به صورت کل، و مسایل مربوط به آنها پرداخته اند ، اگر مولوی بوده ( انسان ) را آرزو می کرده، حافظ هم مرغ باغ ملکوت است و بخشی عمده غزلیات سعدی، شرح عشق ها و بازی های عاشقانه است، دنیای منوچهری با یک جام شراب و نیم چمن سبزه یک و ماه پیکر تمام می شود، انوری از جنجال مدح این و آن نمی براید، عطار مخاطبان خاص خود را دارد، عنصری از مدح، دیگدان طلا می زندو بیدل هم با حیرت خود، در غم است، درست است که در دیوان این ها در باره ( فریب و چی و چی ) مثل ها و . . . است و یا سعدی در دواثر دیگرش در عوالم غیر از این است. با این هم انسان دیروز شعر می خواند شعر رادوست میداشت ودنبال آن اگر سرگردان نبود لااقل، بود . زیرا آن زمان معنویت انسان اینقدر دست خورده نبود.
چرا من از این شعر ها لذت نمیبرم، مزه نمی کنم و مردم هم لذت نمی برند، من وقت ندارم با این شعر هاخود را عادت بدهم، پس کو شعری که من می خواهم. ! چرا بخشی اعظم شعر های امروز، مرا نمی شناسند و چرا سطح معنویت مرا نمی دانند چرا مرا دگرگون نمی کنند و چرا مرا با خود بیگانه ساخته اند ، گناه من است یا گناه شعر!
چرا من از این شعرها لذت می برم :
تو ای حلاوت موعود از کجا شده ای
که تا نهایت دنیای من رها شده ای
گل کدام بهاری که در خرابه ء دل
به رنگ وبوی دگر جلوه کرده وا شده ای
مگر ز آب رخ گُل سر و برت شستند
که این قدر به نظر خوب و خوشنما شده ای
یا :
به هیچ حال نکندم دل از جهان که توبا شی
اگر چه هیچ نبودی مرا چنانکه توباشی
به هیچ حال تصور نکرده بودم از اول
که سرنوشت من افتد به دست آنکه توبا شی
تا آخر !
همه منقدان عالم خواستند که به همین پرسش من جواب بدهند که چرا من از آن شعر ها لذت نمیبرم و از این شعر ها لذت می برم و برهم می خورم. و این همه نام و اسم ورسم محصول فرایند پاسخ یابی به همین پرسش است، نقد ادبی وادیبانه، فزیک نوشتار و میتافیزیک معنا، و نقد دانشگاهی و نقد مدرن و . . .
به همین خاطر من فکرمی کنم به خاطری از شعر های فوق لذت می برم که شاعران شان آن احساس ها و آن اتفاقات را تجربه کرده اند و چشیده اند. ایرج و عاصی نیز راست گفته اند و از دل و جان و از تجربه گفته اند من تجربة ( زمانی ومکانی ) را نمی دانم، ولی شاعرباید، آنچه می گوید را ( اتفاق ) را تجربه کند، حافظ می گوید شراب تلخ، میخواهم آیا، تلخی را شنیده یا چشیده ؟ شعر اتفاقی است که باید حس شود تجربه شود و درزبان به صورت عاطفی بیان گردد که باز همان گپ می شود ( اتفاق در زبان ) تا شا عر مزه غربت را نچشیده باشد آیا می تواند با تجربه ( زبانی ) از غربت چنان بنا لد که مخاطب را هم بنالاند؟ ! من در غربت تلخ کویته این شعر ها را گفتم.
ای شهر کوچه های تو آرام وبی غم است
گم گشته است شاعر آواره گرد تو
***
یادم نرفت گرمی آغوشت ای « مزار »
پس کوچه های خسته و خاموشت ای « مزار»
دارم هراس اینکه مبادا ، دگر شود
این شاعر غریب فراموشت ای « مزار »
پس به نظر من شاعر باید « تجربه زمانی » هم داشته باشد. من فکر می کنم عاطفه ، در آغاز نسبتی است که بین شاعر و پدیده دیگر در یک لحظه خاص بر قرار می شودمخاطب باید خود را آموخته کند، کومخاطبی که روزگاری را صرف این راه کند ! به هر حال اگر شاعر اتفاق را یا آنچه می خواهد بگوید را تجربه کرده باشد عاطفه خود به خود در زبانش می پیچد، شما مرثیه مولانا جامی را درمرگ فرزندش خواندید
زیر گِل تنگ دل ای غنچه رعنا چو نی
در بیت دیگر
سِلک جمعیت ما بی تو گسسته ست زهم
ما که جمعیم چنینیم تو بی ما چونی
هر وقت این شعر را بخوانی گریه ات می گیرد! چرا ؟ من بالای نظریاتم تاکید ندارم می خواهم از شما بشنوم این رازها را این مسایل را .
گفته ام تکنیک های زبانی ، عاطفه را در بعضی از شعر های امینی، قربانی می گیرد، شما معنی عاطفه را برای من از دیدگاه خود می گویید، من به دیدگاه های شما احترام دارم. ببنید در شعر
دقیق ساعت 10 ابتدای شعر وغزل
دقیق ساعت شعر و شراب و شیر و عسل
دقیق ساعت 10 لحظه های تکراری
که می شوند به من تو به مرگ بدل
مشکل وزن هم مثلیکه دارد یا درست خوانده نشد! آن کدامین نیاز، در وجود انسان امروز در افغانستان است که این گونه شعر ها آن را رفع کند! ؟ به مردمی که شعر را درست خوانده نمی توانند ما چه می گوییم ! ؟
در زمینه اینکه آسمان تخیل امینی تنگ وابری است، میخواستم بگویم که ، تصویر ـ که برایند گردش های ذهن و خیا ل شاعر است ـ درشعر هرشاعر، یک و یا چند پایه یا خاستگاه خاص دارد، مثلاً در شعر شاملو تصویر ها ( ایماژ) ها برمدار استعاره می گردد و مثلاً در اخوان برمدار ( تشبیه ) شاید یکی از دلایل اقبال اخوان در نزدیک شدن به شعر ی که به قول نظامی ( خواص پسندد وعوام بپذیرد ) همین وجه، باشد.
من فعلا برابر دومجموعه، شعر آماده چا پ دارم ، اما از بین شان به نظر خودم ده دانه اش قابل چاپ اند، در گذشته این وسواس ها را نداشتم، هوای چاپ مجموعه شعری را هم ندارم، شاید فکر می کنم این وسواس ها خوب باشند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - Hazrat zarifi
بقیهءفنون ادبی در شعر فارسي
قبلا آنچه در قسمت (صنایع معنوی) به ارتباط فن بدیع مختصرا تشریح صورت گرفت اینک بخش
دیگر زیر عنوان( صنایع لفظی) را که شامل قسمت های ذ یل است:
تناسب
تضاد
ایهام
اغراق
تلمیح
التفات
حسن تعلیل
ارسال المثل
لف و نشر
مراعات النظیر
تهکم
تجاهل العارف
تا حد امکان مورد مطالعه قرار خواهیم دادتادوستان علاقه مند را درزمینه یاری کرده باشیم:
ایهام یکی از پرکاربردترین صنایع در بدیع است و به این معنا است که کلمه ای دارای چندین معنی مختلف (حداقل دو معنی) باشد و همه ی این معانی هم درست به نظر برسد.
مثال:
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ----- ببین که در طلبت حال مردمان چون است
حافظ
مردم در مصراع دوم به دو معنی انسان و مردمک چشم به کار رفته است و در هر معنی با کلمات دیگر تناسب دارد:
الف: در معنی انسان با نشستن و حال و طلب مربوط است.
ب: در معنی مردمک با گریه و چشمم و خون و بدن مربوط است.
به راستی که نه همبازی تو بودم من ------ تو شوخ دیده مگس بین که می کند بازی
سعدی
بازی به دو معنی بازی و شوخی کردن و باز (پرنده شکاری) بودن به کار رفته است و در هر معنی با کلمات دیگر رابطه دارد:
الف: در معنی بازی و شوخی با همبازی و شوخی تناسب دارد.
ب: در معنی باز (شاهین) بودن با مگس مربوط است.
مثال های دیگر:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ----- ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
حافظ
"مدام" هم به معنای "شراب" و هم به معنای "همیشه" است.
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد ----- شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد
حزین لاهیچی
"شیرین" هم اسم معشوق خسرو وهم به معنای "لذت بخش" است.
---------------------------------------------------------------
تلمیح به این معنی است که در شعر به داستانی اشاره شود که معروف است و همه آن را شنیده اند.
تلمیح از لحاظ ساختار هم دارای "تشبیه" است و هم می توان در آن "تناسب" دید.
تلمیح دارای "تشبیه" است زیرا بین مطلب و داستان مورد نظر تشبیهی ایجاد می کند و از طرفی بین اجزای خود داستتان هم تناسب وجود دارد.
مثال:
بیستون کندن فرهاد نه کاری است شگفت ----- شور شیرین به سر هر گه فتد کوهکن است
در بیت بالا بین این مطلب که هر که ....... تشبیهی ایجاد شده است و از طرفی بین بیستون و فرهاد و کوهکن و شیرین هم مراعات النظیر وجود دارد.
مثال:
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی ----- روا بود که ملامت کنی زلیخا را
دیدن یار و حیران شدن، به داستان حیرت زنان مصر پس از مشاهده زیبایی یوسف تشبیه شده است و بین "دست" و "ترنج" و "ملامت" و "زلیخا" تناسب وجود دارد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
معنی "ارسال المثل" آرودن یک ضرب المثل در شعر است.
بعضی وقت ها شاعر از یک ضرب المثل معروف در شعر خود استفاده می کند و گاهی نیز یک بیت یا مصراع بعد از مدتی تبدیل به ضرب المثل می شود که به هر دو مورد "ارسال المثل" می گویند.
مثال:
هر گه که دل به عشق دهی خوش دلی بود -------- در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
(حافظ)
ساختار "ارسال المثل" به این شکل است که دو جمله بدون ذکر "ادات تشبیه" (کلماتی مثل چون، چو ، ....) به هم تشبیه می شوند و "مشبه به" همان ضرب المثل است.
مثال:
من اگر نیکم اگر بد تو بروخود را باش ----- هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
(حافظ)
مثال:
دهقان سالخورده چو خوش گفت با پسر ------- کای نور چشم من به جز از کشته ندروی
(حافظ)
نیکی و بدی هر کسی به خود او می رسد و این موضوع مثل آن است که در وقت برداشت، هر کسی از حاصل کاشته خود استفاده می کند.
"وجه شبه" در اینجا "رسیدن سود و زیان به خود فرد" است
---------------------------------------------------------------------------
در جایی که واژه های کلام اجزائی از یک کل باشند و از این جهت با هم ارتباط داشته باشند، "مراعات النظیر" به کار رفته است.
مثال:
دلم از مدرسه و صحبت شیخ است ملول ----- ای خوشا دامن صحرا و گریبان چاکی
مدرسه و شیخ از اجزای درس خواندن و دامن و گریبان و چاک از اجزای لباس هستند.
در شعر زیر می توان ارتباطات زیادی برقرار کرد:
هر تیر که از چشم چو بادام تو جست ----- در خسته دلم جو مغز در بسته نشست
"تیر" و "چشم" اجزای یکی از تشبیهات معروف ادبی هستند که اغلب نگاه مانند "تیر" است.
بین "چشم" و "بادام" هم ارتباط وجود دارد و از طرفی بین "پسته" و "بادام" هم تناسب هست.
از طرفی "دل" و "مغز" و "چشم" هم از اجزای بدن هستند.
-------------------------------------------------------------------------------
فنون ادبی در شعر فا رسی
با سلا می از سر ارادت به دوست داران ادب علاقمندان شعر فر هنگیان فر هیخته و علاقمندان ماه نامهء پرستوها در دنمارک!
پیوست به گذشته که در مورد نقد ادبی تو ضیح مختصری ارایه گردید وطبعا هیاءت تحریر ماهنامه منظر نظرات پیشنهادات انتقادات وطرح های سازندهء همو طنان هستیم اینک در این شماره خواستم مختصر بحثی در مورد صنایع شعری اوزان عروضی تا جایکه مقدور است در فن (بدیع) و(بیان) نکاتی را به ملا حظهء دوستان وهموطنان رسانده تا باشد ازین طریق جلب توجه یاری کنند گان بیشتر را معطوف نما ئیم.
فن بدیع شامل مرا حل ذیل هریک:
صنایع لفظی:
سجع
موازنه
ترصیع
جناس
ردالعجزعلی الصدر
ردالصدر علی العجز
ردالقافیه
ردالمطلع
عکس
قلب یا مقلوب
ذوقافیتین
ذوبحرین
ملمع
تضمین
صنایع معنوی:
تناسب
تضاد
ایهام
اغراق
تلمیح
التفات
حسن تعلیل
ارسال المثل
لف و نشر
مراعات النظیر
تهکم
تجاهل العارف
بوده که مختصرا در زمینه شرحی نگاشته می شود:
موازنه" نوعی از سجع متوازن است که فقط مربوط به قافیه در شعر یا آخر جمله در نثر نباشد.
"موازنه" یعنی از اول تا آخر مطلب (نظم یا نثر) کلماتی را بیاورند که هر کدام با قرینه ی خود در "وزن" یکی باشند و در
حرف "رَوی" (حروف هم وزن آخر دو کلمه)، متفاوت باشند.
نمونه ای از موازنه در نثر:
فلان را کرم بی شمار است و هنر بی حساب، دارای عزمی است متین و طبعی کریم.
نمونه ای از موازنه در شعر:
در بعضی از موارد ممکن است دو بیت متوالی را قرینه یکدیگر قرار داده و صنعت "موازنه" را استفاده کنند.مانند:
آنکه مال خزاین گیتی ----- نیست با جود دست او بسیار
و آنکه کشف سرایر گردون ----- نیست در پیش طبع او دشوار
--------------------------------------
تر صیع:
کلمه ی "ترصیع" در لغت به معنی "جواهر نشاندن" است، همانطور که مثلاً تاج جواهر نشان را تاج مرصع گویند یا به قلمدان و عصای خاتم کاری شده "ترصیع" می گویند.
اما "ترصیع" در اصطلاح بدیع آن است که در قرینه های نظم یا نثر، هر لفظی با قرینه خود در وزن و حروف روی مطابق باشند.
این صنعت در حقیقت نوعی از سجع متوازی است.
در قرآن مجید هم نمونه هایی از "ترصیع" دیده می شود:
ان الابرار لفی نعیم و ان الفجار لفی جحیم. ان الینا ایابهم ثم ان علینا حسابهم.
ترصیع هم در نظم و هم در نثر دیده می شود:
«شام رفته و بام خفته، سال از عد بیرون و مال از حد افزون، همه را تلف کرده و اسف برده».
ای منور به تو نجوم جلال ----- وی مقرر به تو رسوم کمال
بوستانی است صدر تو، زنعیم ----- آسمانی است قدر تو، زجلال
در کرامت ترا نبوده نظیر ----- در شهامت ترا نبوده همال
تیره پیش فضایل تو نجوم ----- خیره پیش شمایل تو شمال
شرک را از تو منهدم ار کان ----- ملک را از تو منتظم احوال
---------------------------------------------------------------
در صنعت "ردالعجز علی الصدر" کلماتی که در اول بیت یا جمله آمده است، در آخر بیت یا جمله تکرار می شود.
در بعضی موارد این کلمات عیناً تکرار می شود ولی ممکن است کلماتی شبیه به هم نیز به کار رود.
در مثال های زیرکلمات "بیگانه"، "عصا"، "سوگند"، "گواه" عیناً تکرار شده است.
بیگانه که دوست باشد خویش است و خویش که دشمن باشد بیگانه.»
***
عصا برگرفتن نه معجز بود
همی اژدها کرد باید عصا
***
سوگند خورم کز تو برد حورا خوبی
خوبیت عیان است چرا باید سوگند
***
گواه می طلبی گر ز من به مذهب عشق
مراست آه جهانسوز و اشک دیده گواه
***
در مثال های زیر کلمات شبیه به هم در اول و آخر اشعار به کار رفته اند.
هوای تو را زان گزیدم از عالم
که پاکیزه ترا ز سرشک هوایی
***
چراگاه من بود شیرین لبانت
چرایی تو از من رمیده چرایی
***
نگار است رخساره من ز خون
ز هجران رخساره آن نگار
***
مجنون به هوای کوی لیلی در دشت ----- در دشت به جست و جوی لیلی می گشت
می گشت همیشه بر زبانش لیلی ----- لیلی می گفت تا زبانش می گشت
---------------------------------------------------------------------------------------
ر در شعری کلمه ای که در آخر بیت آمده است در اول بیت بعد تکرار شده باشد آنرا صنعت "رد الصدر علی العجز" می گویند.
قوام دولت و دین، روزگار فضل و هنر ----- زفضل وافر تو یافت، زیب و فر و نظام
نظام ملت و ملکی، عجب نباشد اگر ----- به رونق است در این روزگار کلک و حسام
حسام و کلک تو کردند کام اعدا کم ----- روا و رأی تو بردند از زمانه ظلام
ظلام باد شب و روز دشمن جاهت ----- به کام باد همه کار دوستانت مدام
مدام تا که بود گردش فلک بر جای ----- مطیع باد ترا دولت و سپهر غلام
-----------------------------------------------------------------------------------
ردالقافیه" به این معنی است که قافیه مصراع اول مطلع قصیده یا غزل را، در آخر بیت دوم تکرار کنند، به طوری که موجب زیبایی کلام باشد:
عاشق بی دل کجا با خلق عالم کار دارد
----- بگذرد از هر دو عالم هر که عشق یار دارد
کار ما عشق است و مستی، نیستی در عین هستی
----- بگذر از خود پرستی، هر که با ما کار دارد
در دو بیت عبارت "کار دارد" تکرار شده است.
------------------------------------------------------------------------------------------------
طرد و عکس " یکی از صنایع لفظی در بدیع است؛ در این صنعت مصراع اول را با عقب و جلو کردن کلمات در مصراع دوم تکرار می کنند.
پیداست که این تکرار باید چنان باشد که موجب رونق و حسن کلام گردد و بر ضعف و سستی طبع شاعر حمل نشود، و گرنه اجتناب کردن از این گونه تکرارها، بهتر و با آرایش سخن مناسب تر است.
بوستان بر سرو دارد آن نگار دلستان ----- آن نگار دلستان، بر سرو دارد بوستان
گلستان باشد شکفته، بر صنوبر بس عجب ----- بر صنوبر عجب باشد شکفته گلستان
البته این تکرارها باید سبب زیبایی کلام شود و هنر به کار رفته در آن مشخص باشد.
دلبر جانان من برده دل و جان من ------ برده دل و جان من، دلبر جانان من
روضه رضوان من، خاک سر کوی دوست ----- خاک سر کوی دوست، روضه رضوان من
یوسف کنعان من، مصر ملاحت تراست ----- مصر ملاحت تراست، یوسف کنعان کم
منسوب به حافظ
-----------------------------------------------------------------------------------------
در فن بدیع "قلب" به معنی آوردن کلماتی است که حروف آنها مقلوب یکدیگر باشد.
وقتی بعضی از حروف کلمه ای "قلب" شد به کلمه ای که حاصل می شود، قلبِ آن کلمه می گویند.
مثل کلمات (رقیب، و قریب) ، ( رحیم و حریم )
در شعر زیر کلمه هایی که "قلب" شده اند رنگ متفاوت دارند.
توان در بلاغت به سحبان رسید ----- نه در کنه بی چون سبحان رسید
(سعدی)
اگر قلب در تمام حروف دو کلمه واقع شده باشد، آن را "قلب کل" می گویند.
مثل کلمات (زار و راز) ، (گنج و جنگ) ، (تاریخ و خیرات)
همدمی نیست تا بگویم راز ----- خلوتی نیست تا بگریم زار
به صنعت "قلب" در کتاب های بدیع قدیمی بسیار اهمیت داده اند و آن را دلیل بر طبع قوی شاعر دانسته اند ولی آنچه مهم است این است که در جایی که از این صنعت استفاده می شود، معنا فدای لفظ نگردد.
بعضی از نویسندگان و شاعران در قدیم این صنعت را برای تمام جمله استفاده کرده اند که در این موارد تنها هنرنماییِ لفظی منظورشان بوده است و این سوال برای خواننده به وجود می آید که معنای لطیفی که باید در پس آن جمله باشد کجاست؟!!
مثلاً حاصل تلاش یک نویسنده قدیمی این بوده که اگر حروف جمله ی "شکر به ترازوی وزارت برکش" برعکس شود همان جمله به دست می آید!!!
--------------------------------------------------------------------بیت اول غزل و قصیده را مطلع و بیت آخر را "مقطع" می گویند.
گاهی مصراع اول یا دوم مطلع شعر، بسیار زیباست و اگر آنرا در مقطع تکرار کنند به زیبایی کلام می افزاید و سخن دارای حسن ختام می گردد.
این عمل را در اصطلاح بدیع "ردالمطلع" می گویند.
در غزل زیر از حافظ ، مصراع اول (مطلع) عیناً در آخرین مصراع شعر (مقطع) تکرار شده است.
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ------------ زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد ------------ یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
درکمین گاه نظر با دل خویشم جنگ است ------------ ز ابرو و غمزه ی او تیر و کمانی به من آر
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ------------ ساغری می زکف تازه جوانی به من آر
منکران راهم ازین می دو سه ساغر بچشان ------------ و گر ایشان نستانند روانی به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن ------------ یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت ----------- کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
-------------------------------------------------------------------------
در مثال زیر کلماتی که رنگ متفاوت دارند با فاصله ی دو سه کلمه در شعر تکرار شده اند.
ای از مکارم تو شده در جهان خبر ----- افکنده از سیاست تو آسمان سپر
صاحب قَران ملکی و بر تخت خسروی ----- هر گز نبوده مثل تو صاحب قَران دگر
با رأی پیر و بخت جوان تر، کرده اند ----- اندر پناه جاه تو پیر و جوان ، مقرّ
----------------------------------------------------------------------
به این نوع شعر ذووزنین و "متلون" و "ملون" به معنی گوناگون نیز گویند.
"ذوبحرین" شعری است که آن را با دو وزن یا بیشتر می توان خواند:
ای بت سنگین دل سیمین قفا ----- ای لب تو رحمت و غمزه بلا
در این مثال اگر کلمات سنگین و با اشباع کسره ها خوانده شود بر وزن شعر (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) می شود که آنرا بحر مسدس می گویند.
و اگر کلمات را سبک و بدون کشش تلفظ شود، شعر بر وزن (مفتعلن مفتعلن فاعلن) می شود که آنرا بحر سریع می نامند.
غارت جان گرمی رفتار او ----- آفت دل نرمی گفتار او
طره او آفت هر سرکشی ----- غمزه او محنت هر سرخوشی
صد دل و جان خسته ابروش بود----- صد تن و سر، بسته گیسوش بود
(جامی)
اهلی شیرازی شاعر معروف قرن دهم هجری مثنویی به نام سحر حلال ساخته که همه ابیاتش دارای سه صفت جناس و ذوقافیتین و "ذوبحرین" است. ابیات ذیل نمونه آن مثنوی است:
ساقی از آن شیشه منصور دم ----- در رگ و در ریشه من صور دم
ای همه عالم بر تو بی شکوه ----- شوکت خاک در تو بیش کوه
خواجه در ابریشم و ما در گلیم ----- عاقبت ای دل همه یکسر گلیم
----------------------------------------------------------------------------------
تضمین به طور کلی به این معنی است که قطعاتی از شعر شاعر دیگری را در داخل شعر خود بیاورند.
در بین شاعران قدیمی چون حافظ و سعدی و ... تضمین به این معنا بوده است که با ذکر اسم شاعر، مصراع یا بیتی از شعر او را در میان غزل یا قصیده خود بیاورند.
مثلاً سعدی غزلی دارد که این گونه شروع می شود:
من از آن روز که در بند تو ام آزادم ----- پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
و حافظ در غزلی مصراع اول این غزل را به این صورت تضمین کرده است.
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ----- ناز بنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم
.
.
.
و در آخر، مصراع سعدی را تضمین می کند و می گوید:
حافظ از جو ر تو، حاشا که بگرداند روی ---- من از آن روز که در بند تو ام آزادم
اما تضمین در بین شعرای سده ی اخیر به این معنی است با شعری از شعرای قدیمی مسمط بسازند.
مثلاً غزلی از سعدی یا حافظ را تضمین می کنند و با اضافه کردن ابیاتی هم وزن و هم قافیه مصراع های اول آن شعر، شعری می سرایند که در قالب مسمط چهار یا پنج یا شش مصراعی است.
این نوع تضمین در قدیم مرسوم نبوده و در سالهای اخیر متداول شده است.
یکی از تضمین های معروف مربوط به ملک الشعرای بهار است ک غزلی از سعدی را تضمین کرده است.
قسمتی از این شعر در زیر آورده شده است:
ابیاتی که به رنگ نارنجی آورده شده است مربوط به غزلی از سعدی است که ملک الشعرای بهار آن را در بین شعر خود آورده است.
سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ ----- یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟----- هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست ----- یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس----- به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس----- موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس----- که به هر حلقهی زلف تو گرفتاری هست
بیگلستان تو در دست بجز خاری نیست----- به ز گفتار تو بیشائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوهی حسنت در و دیواری نیست----- ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست----- در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم----- شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم ----- نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟----- همه دانند که در صحبت گل خاری هست
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٤ - Hazrat zarifiسروده های منتخب از انجيلا پگاهی
شاعرّهء گرانمایهء وطن انجیلا پگاهی دارای طبع رسای شعری در قالب های عروضی ونیمائی
سرایش گر سروده های بس دل انگیز است که از دیر زمانی به سرودن آغازیده وبا گذشت زمان پختگی سر وده ها شاهد تب وتلاش های این شاعرهء توانا که بیشتر عطش سیری نا پذیر دوست داران شعر را به چشمهء زلال رهنمون است نوید یست به سوی بهترینها.
موفقیت وبهروزی این سرایشگر توانا را بیشتر وبیشتر آرزو میبرم.
اینک نمونهء از سروده های شان:
حکم غلط

بیزار از شبم سیاهی، دلم گرفت
بر قامت جوانه تباهی ، دلم گرفت
در حکم داس مرگ چه سر ها به باد رفت
حکم غلط ، دسیسه ، گواهی ، دلم گرفت
پرواز، کی؟ کجاست؟ پروبال بسته ها!
در بند ماندن ِ که نخواهی، دلم گرفت
بر شانه هاست بار سفر سوی سرنوشت
صد پیچراه ، جاده، دو راهی، دلم گرفت
طرح هجوم مرگ چه آسان پیاده شد
لبخند نحس ِ فتح ِ سپاهی ، دلم گرفت
دلتنگ از تهاجم و تاراج باغ ، آه!
در خاک خفته ، سبزه ی کاهی ، دلم گرفت
طهارت رویا
اگر اینجا میبودی
چو حقیقت استوار در کنارم
ای محبت دیر بدست آمده
شهامتی که ترا آن خود شمارم
اگر اینجا میبودی
انزوای حاشیه هارا
به استقبال پیامی ز تو میدریدم
و نترس از رسوایی،
نه زجام از صبوح مینوشیدم
اگر اینجا میبودی
با شهامت بی تردید
کبوتر وسواس را
از آسمان خستهء ضمیرکوچ میدادم
و حلاوت را لحظه لحظه،
با خدای عشق قسمت میکردم
انجیلا پگاهی
دوباره
نگاهی تازه نمودم
ترا دوباره سرودم
و قفل سرد سکوتم
زلب دوباره گشودم
ز لای پرده خوابی
چو موج روشن آبی
چو لفظ گرم کتابی
ترا ترا بسرودم
چمن شباب تنم تو
دمیده در سخنم تو
منی تو یا که منم تو
جدا چرا زتو بودم
ز تو نشانه بجویم
غبارآیینه شویم
ز تو دوباره بگویم
تویی تو تار و تو پودم
چو دیده دیده پرستم
چه شاد دیده که مستم
ز عشق آیینه هستم
اگر نبودی چه بودم
رها زتو نشود دل
پیت چو سایه دود دل
ای عشق با تو رود دل
سراربه گام تو سودم
نگاهی تازه نمودم
ترا دوباره سرودم
و قفل سرد سکوتم
زلب دوباره گشودم
انجیلا پگاهی
اوج
اوج بگیر پر بزن
در سفری جدا زتن
عادت من یقین من
جلوه هستی بودن است
مشتری غروری گر
در فر آسمان بپر
بار بگیر ازین سفر
مایهء هر سرودن است
پنجره دو دیده شو
رود بشو دونده شو
موج بشو تپنده شو
چشمهءجان گشودن است
باز بیا درین چمن
باز بگو سخن سخن
وحی خدا بمن بمن
شوقم همین شنودن است
چرا؟
مدتی از تو دل بریده بدم
خلوتی را چرا گزیده بدم؟
شعله گرم سوختن ها را
گر چه از دوریت چشیده بدم
قدم پر بهار آمدنت
ز دلم بار ها شنیده بدم
تابش طردفصل زیبا را
ای خدا من چرا ندیده بدم
بر رخ شوق و خواستن هایی
پرده ی انزوا کشیده بدم
روشن اکنون منم به مثل بهار
زان بهار که خواب دیده بدم
او گشوده بسوی من در لطف
پس چرا از درش رمیده بدم؟
پیغام
پای در زنجیر و سر سوی هوا خوا ند مرا
ریشه ی اینجا ولی آنجا فضا خواند مرا
تا شدم آیینه با تصویر معشوق نگه
دیده ی سر تا قدم در دیده جا خواند مرا
آندرخت سر کشم از دلبری سرشار و شاد
در کمند باد رقصان شانه ها خواند مرا
گه گلابی،آبی و گاهی بنفش و سبز و زرد
یک دمن رنگینیی چشم بلا خواند مرا
تا فشاند بر دلم شوقی نهان گرد هوس
گرد دل چرخان ازو باد صبا خواند مرا
غنچه ی دارم بلب ناگفته ها ای آرزو
گل کنی گر بر لبم شرم و حیا خواند مرا
شاخه ی ای آفتابا یکشبی اینجا شکن
سینه ی نذر از پیامی مرحبا خواند مرا
اپریل 2005
وتا زه سروده از شا عرهء گرانمایه که مانند همهء سروده های شان زیباست.
در سبز آن کرانه مرا سوی خود بخوان
در شاد رقص شور و هیاهوی خود بخوان
فریاد کن مرا کمی آهسته زیر لب
در پلک ناز یکشبی بانوی خود بخوان
تلخست انتظار منی بیقرار را
سهمی زخود بدان و به پهلوی خود بخوان
بگذار در حلاوت آن لحظه گم شوم
کن حلقه ام نگین دو بازوی خود بخوان
فبروری 2007
سروده های تازه از شاعران معاصر
به خاطر رضائیت دوستان تازه سروده های را ازسه شاعر معاصر غرض مطالعه تقدیم میدارم
امید وارم مورد توجه قرار گیرد چه این سرایش ها در پخته بودن شعر می تواند کمکی باشد
به دوستان که علاقمند شعر بوده ویا خود شعر می سرایند:
*********************************
سفر به خیر گل من که می روی با باد
ز دیده می روی اما نمی روی از یاد
کدام دشت و دمن؟یا کدام باغ و چمن؟
کجاست مقصدت ای گل ؟ کجاست مقصد باد؟
مباد بیم خزانت که هر کجا گذری
هزار باغ به شکرانه ی تو خواهد زاد
خزان عمر مرا داشت در نظر دستی
که بر بهار تو نقش گل و شکوفه نهاد
تمام خلوت خود را اگر نباشی تو
به یاد سرخ ترین لحظه ی تو خواهم داد
تو هم به یاد من او را ببوس اگر گذرت
به مرغ خسته پر دلشکسته ای افتاد
غم ((چه می شود)) از دل بران که هر دو عنان
سپرده ایم به تقدیر ((هر چه بادا باد))
بیایم از پی تو گردباد اگر نبرد
مرا به همره خود سوی نا کجا آباد
استاد حسین منزوی
***************************************
کسی نبود که شاید تو را صدا باشد
هنوز هم که هنوز است نیست تا باشد
هنوز هیچ کسی آنقدر نسوخته است
که غر بتت را یک بیت آشنا باشد
تو شعر خویشتنی شعر بی سر انجامی
که انتهایش مو قوف ابتدا باشد
کدام دیده به جز دیده هات پر زده است
به آن کجا که خدا باشد و کجا باشد
شگفت نیست برایم اگر حلول کند
خدا به صورت شعرت اگر خدا باشد
غزل غزل همه ی دفترت غرامت شد
که جای هر چه من و تو ضمیر ما باشد
نشسته صندلی ات روی پلکان ابد
برای اینکه تو را تا همیشه جا باشد
برایتان چه بگویم زیاده حضرت عشق
که در خور نفس قدسی شما باشد
ابراهیم اسماعیلی
*********************************************
همدردی با عباس محمدی:
ای دوست این غزل غزل عاشقانه نیست
طبع مرا مجال برای ترانه نیست
این شعر بغض های تو را مویه می کند
وقتی برای گریه ی شبهات شانه نیست
یک لحظه آشنایی و یک عمر انتظار
این عادلانه نیست نه ! این عادلانه نیست
هر چند خشت خشت همه خاطرات اوست
اما بدون دلخوشی این خانه خانه نیست
فصل پریدن است و ز رگبار صاعقه
جز بال های سوخته در آشیانه نیست
با این که بوی پیرهنش همنشین تو ست
دیگر برای شعر عزیزم !بهانه نیست
جواد زهتاب
***************************************************
برای موعود
آنقدر نبودی و نبودی که زمستان
بر باغ شبیخون زد و رفتند بهاران
آنقدر نبودی که درختان جوان را
گلدان ها را بی تو سرودند بیابان
آنقدر که آواز قناری ها افسرد
من ماندم و نت های همین قلب پریشان
تو بغض شدی ای غم لبریز تبسم
من خیس شدم خیس شدم در شب باران
هر بوسه زدم بوسه زدم بر لب کابوس
من سوخته ام سوختنی در تب هذ یان
ابری اگر ای دوست منم تشنه ترین خاک
ماهی اگر ای یار منم شام غریبان
آواره ترین رودم در هر چه در و دشت
سر گشته ترین بادم در هر چه بیابان
بی تو هوس زندگی ام نیز نمانده ست
بی تو نفسم نیز رسیده است به پایان
محمد حسین صفاریان
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - Hazrat zarifiخدمت دوستم تقديم ميدارم!
سلامم نثارت باد دوست عزیز!
خوشبختانه شما خود دستی باز در نوشتار دارید که مایهء خرسندی من است
مطلب روز مادر را که نبشته اید نهایت زیباست وبدون غلطی که اگر بدان قلم
فرسایی کنم جسارت است.
گرچه شما خود از من بهتر میدانید ومطالب که می خواهم از نظرم بازگو کنم
شما قبلا آنرا میدانید باز هم بملاحظهء طرز ورقم نوشتهء تان در صفحه به خاطر
زیبا جلوه دادن یاد آور میشوم:
۱- عنوان را که در وسط صفحه انتخاب میکنید زیبا ئی درشت بودن خط در نظر
باشد.
۲-شروع اولین خط که قدری در سطر دوم پائین تر از عنوان است در فاصله معین
مطابق عنوان در نظر باشد.
۳-- در افقی صفحه به دو طرف نوشته گذاشتن فاصله از دو طرف وبرابر بودن
که زیبا است در نظر بگیرید.
۴-- بعد از ختم پرو گراف شروع مو ضوع دوم فاصله را در نظر داشته باشید تا مو
- ضوع در نوشته تفکیک شود.
۵-- با علاماتی چون نکته در اخیر جمله کامه در تفکیک موضوع ندائیه در خطاب یا
ادای احترام قوس یا قوسین در تصاحب یا تذکر نوشته که به خواننده سهولت ایجاد
کند از جملهء ضروریات است.
همان طوریکه شما خود فر مودید کوتاه نویسی را میتوان در باز خوانی
مطلب تحریر شدهء خویش بکار برد.
بدین مفهوم که چندین بار مطلب تحریرشدهء خود را خوانده واز پیش پس کردن
جملات وکلمات واختصار به خا طر جلو گیری از تکرار شدن مطالب به خاطر
اختصار زحمت به خرج دهید.
تا این جا مطالب مقدمه را که مختصرا عرض کردم مکفی دانسته وبه
اصل نوشته می پردازیم:
شما خود بهتر میدانید که تصویر گری به خاطر نوشتن داستان در قالب کلمات
اشارات ویا تشبیهات در تداعی مطلب که طرح میگردد تجسم موضوع در ذهن
خواننده به مسند قضاوت می نشیند. اینجاست که نویسنده در بکار برد واژه ها
کلمات اشاره هاتشبیهات یا مخاطب ساختن ها همه وهمه با دقت زیاد داستا
- نش را الی اخیر دنبال میکند.
مهم تر از همه اینست که به خا طر آموزش بهتر وبیشتر باید بهترین داستان
نویس هاراتشخیص نوشته های شانرا دقيقا مرور ويا از به خوانش گرفتن آنها
بهره برد.
در بکار گيری واژه ها توجه مزيد به کار است که بدان انگشت ميگذاريم در همين
نوشتهء شما.
(مادر ای خالق مجازی اگر تو هستی.... الی اخير....)
من که خوانندهءداستان يا نوشتهء شما هستم حقيقت ومجاز را در نظرمبه تحليل
گرفتم: مجاز در مقابل حقيقت و غير ازان است که گاهي در تباين با آن قرار ميگيرد
مااگر در تعريف وستايش مادرازبکاربرد این واژه درست استفاده نکنیم زیبائی رامیکا
-هد در نوشته مجاز در برابر حقیقت قرار گرفته عوض تقدیر در کاهش ازان سمتش
را ایفا میکند. باید کلمات یا واژه های را بکار برد که لطف سخن وزیبائی نوشته در
آن مشهود باشد.
مثلا: مادر تو بعد از خدا آن خالقی که بهشت را زیر پای تو یافته ایم و........... تا ختم
ضمنا نوشته های شما از زیبائی خاصی بر خوردار بوده که بدون شک قابل تقدیر
وستا یش اند. شما صحت وسلامت باشيد.
طنين اشک
طنین اشک
ای آشنا !
به چشم حقارت بمن مبین.
نا آشنا به بینش کوته نظر مکن.
که ازبلاد مردم بیگانه نیستم.
وز لوح دل که منبع عز است وافتخار
آ واره گشته ام .
دیوانه نیستم!
نشنیده ای تو غصهء آ واره گی من.
یا گر شنیده ای.
بس شامگه به ماتم و اشکم ندیده ای
گویا که دیده ای؟
در آ ندمی که لشکر مژ گان به اعتزاز:
صف بسته بود بهر وداع همیشه ام.
در شهر چشم رحل اقامت زمن گذشت.
بر بیقراری ام دل عالم کباب شد.
باصد هزار عجز تمنا وآرزو
بر گونه های مادر دنیا دویده ام.
نام و سرشت من به همه خلق آشناست.
چون قطرهء سرشکم واشک است نام من.
اینجا به ملک غر بت و آ وارگی مرا.
در دل حکایتی است که فر یاد می زنم:
دیگر بمن به چشم حقارت نگه مکن!
مانند ژاله ام و زخاکم مکن بلند!
بیتابم و ز همت خود آب میشوم.
بگذار تا بدامن عفت گهر شوم!
در قعر هجر لا یق زیب دگر شوم.
سال ۲۰۰۳ شهر تامپره فنلاند.
حضرت ظریفی
آزاد
بگذار !
بگذار چون سرود های آزاد
از قیدقافیه، تصنیف و ردیف آزاد با شم.
چنانگه طبیعتم پرور ده بدرخشم.
بی آلایش، ساده
آراستن یا پیراستن.
مرا زیبی ندارد.
بگدار همان باشم که هستم.
چون دوست دارم چنین باشم.
همان سان که طبیعثم آفریده.
ساده وبی ریا.
حضرت ظریفی تامپره فنلاند
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٢٩ - Hazrat zarifiوطن
پدیده های طبیعت جهان چه خوش آ راست
بهر طرف که روی زیب هر تما شا گاست
هوای ذرهء سالنگ وچشمه های شفاف
سرو ده ئیست که افغانستان همه زیباست
***
دماغ تازه کند بوی عطر گلها یش
به چشم نور دهد جلوهء تما شا یش
خوش است سیر بها ران بدامن سبزش
ز خا طرم نرود آبشار زیبا یش
****
هوا وآب وطن کیف بیشتر دارد
وسبزه زار وطن جلوهء دیگر دارد
ز سر فرازی کوهای کشورم پیداست
که مر دمش به جهان غیرت دیگر دارد
****
وطن! زدو ری تو بیقرار و حیرانم
چو سرمه خاک ترا میکشم به چشمانم
دمی وداع نبو سیده ام زمین ترا
ازین سبب همهء عمر بس پریشانم
****
وطن به سوی تو با افتخار می آ یم
زبعد عمر پس از انتظار می آ یم
به یاد جندهء مولا وجشن نو روزی
به میلهء گل سرخ مزار می آیم
ششم حمل سال ۱۳۸۳ شهر تامپره فنلاند
حضرت ظریفی
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٢٩ - Hazrat zarifiمن شاعرم
مریم جعفری
.
من شاعرم خودكار نه؛ جوهر به دنيا آمدم
درگير انديشيدنم من سر به دنيا آمدم
تقدير بود انسان شدن عمري زمين گيرم كند
روحم كبوتر بود و من بي پر به دنيا آمدم
نارنجي و خاكستري پاييز رنگ آتش است
هر روز و شب در آتشم آذر به دنيا آمدم
نه؛ اين توان در مرگ نيست از زندگي سيرم كند
مردانه خواهم مرد اگر دختر به دنيا آمدم
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٢٩ - Hazrat zarifi